برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
خب ، دیگر ترسیدن بس است.
من از ترسیدن خسته شده ام. از ایستادن الکی و دل به ناشناخته نزدن.
اندیشه ام ، مرا به وادی ترس های وحشتناک و اگرهای بیهوده کشانده. اما قدرت من در اندیشه های جدید است . و همراهی خدا با من .
من همراهی خدا را دارم.
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
چه میچرخد در این ذهن ، درین خانه ی خیال من ، درین منزل ، درین جانانه ی دل؟ در پی چه میگردد؟ من با تو سخن میگویم .با تو که هستی من در جام دلی..به تو فکر کردن، اندیشیدن ، همه لحظه در تب دیدار تو بودن ، شور می طلبد، شوق می طلبد /
خوب میدانم ، تو هستی در کنارم. تو هستی کنارم؟ باورم چه می گوید ؟ شاید زنجیر این خیال شده ام .باورت دارم یا نه ؟ نکند دم زده ام؟ بسیار ولی بیهوده دم زده ام . باورت دارم؟
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
داستان تمام این عصبانیت های من ، ختم شد به ترک خانه .
راهی نبود. انتهای دختر بودن، همیشه ازدواج نیست . من ازدواج نکردم . درسته . نه دلیلی بر ضعف منه نه دلیلی بر بدی من . من تصمیم رو گرفتم . و برای شروع زندگی بعدی، قدم به کشوری دیگر میزارم . قدم به محیطی دیگر . تا از شما دور بشم .. فاصله برای من ضرورتی هست اجتناب ناپذیر.
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
انجام بده ..
خبر نداری از حال قلبم . قلبم فشررده است . سخته و درد داره .و باز عصبانیت من با حرف های ساده عصبانی میشم . دلم خشمناکه..
نمیشه خوب بشه ؟؟
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۲۲ساعت 19:46 توسط باران |
برچسب: نوشته,
نویسنده: ستایش میرزاپور
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور